دانشنامه · نقشهٔ اندیشه

هاروکی موراکامی

نویسنده · 1949 · ژاپن

زندگی‌نامه

موراکامی، برخلاف بسیاری از نویسندگان بزرگ ژاپنی پیش از خود، از دل دانشگاه یا محافل ادبی نیامد؛ او تا ۲۹سالگی صاحب یک کافه‌بار جاز کوچک در توکیو بود که با همسرش اداره می‌کرد. در بعدازظهر اول آوریل ۱۹۷۸، در حالی‌که با آبجویی روی سراشیبی چمنیِ بیرون از زمین بیس‌بال جینگو نشسته بود و بازی تیم محبوبش، یاکولت سوالوز، را تماشا می‌کرد، لحظه‌ای که یکی از بازیکنان توپی را به دبل تبدیل کرد، بی‌هیچ مقدمه‌ای فکری به ذهنش خطور کرد: «فکر کنم بتوانم رمان بنویسم.» همان شب، پس از پایان بازی، قلم و کاغذ خرید و نخستین رمانش را آغاز کرد. آن رمان، «به آواز باد گوش بسپار»، جایزه‌ای برای نویسندگان تازه‌کار برد و موراکامی را وارد دنیای ادبیات ژاپن کرد، اما این «شکار گوسفند وحشی» و به‌ویژه «جنگل نروژی» (۱۹۸۷) بودند که او را به‌طور غیرمنتظره به یکی از پرفروش‌ترین نویسندگان ژاپن بدل کردند — موفقیتی چنان بزرگ و ناگهانی که خودش بعدها گفته بود از شهرت داخلی‌اش معذب و کلافه شده بود و برای مدتی ژاپن را ترک کرد. موراکامی هم‌زمان با نویسندگی، مترجم توانایی نیز بود؛ آثار اف. اسکات فیتزجرالد، ریموند کارور و ریموند چندلر را به ژاپنی برگرداند — تأثیری که در نثر مینیمال و آمریکایی‌مآبانه‌ی خودش به‌وضوح دیده می‌شود. از ۱۹۸۲ به بعد، دویدن به بخش ثابت زندگی روزانه‌ی موراکامی بدل شد؛ او ده‌ها ماراتن و حتی چند اولترامارتن دویده و کتابی خاطره‌گونه به نام «وقتی از دویدن حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم» درباره‌ی رابطه‌ی میان دویدن و نوشتن نوشته است. موراکامی امروز، در حالی‌که همچنان می‌نویسد، سال‌هاست نامزد ثابت جایزه‌ی نوبل ادبیات به‌شمار می‌رود، هرچند خودش معمولاً از این حواشی فاصله می‌گیرد و کمتر در رسانه‌ها ظاهر می‌شود.

بیشتر دربارهٔ زندگی

جهان داستانی موراکامی معمولاً از دل زندگی روزمره و به‌ظاهر عادی آغاز می‌شود — آشپزی پاستا، گوش‌دادن به جاز یا موسیقی کلاسیک، گربه‌ای گمشده — و به‌آرامی، بدون هشدار، به قلمرویی سوررئال و موازی می‌لغزد: چاهی که به دنیایی دیگر راه می‌برد، شخصیت‌هایی که در رؤیا با هم ارتباط برقرار می‌کنند، یا مردی که ناگهان توانایی گفت‌وگو با گربه‌ها را می‌یابد. این ترکیب از واقع‌گرایی دقیق جزئیات روزمره و ورود ناگهانی به فراواقعیت، به سبک امضادار موراکامی بدل شده که گاه آن را «رئالیسم جادویی ژاپنی» می‌خوانند، هرچند خودش از این برچسب‌ها معمولاً پرهیز می‌کند. برخلاف بیشتر آثارش، «جنگل نروژی» یک استثنای آگاهانه بود: رمانی کاملاً واقع‌گرایانه، بدون هیچ عنصر فراواقعی، درباره‌ی عشق، فقدان و بلوغ در توکیوی پرآشوب دهه‌ی ۱۹۶۰. موراکامی خودش گفته بود این رمان را عمداً «ساده و رئالیستی» نوشت تا نشان دهد می‌تواند بدون تکیه بر عناصر فانتزی هم بنویسد — تصمیمی که به‌طرزی عجیب، محبوب‌ترین و پرفروش‌ترین اثرش در ژاپن از آب درآمد.

سهم فکری: موراکامی پلی میان سنت ادبی ژاپن و فرهنگ پاپ غربی — جاز، ادبیات آمریکایی، فرهنگ مصرفی — ساخت و نشان داد این دو جهان، به‌جای تضاد، می‌توانند در یک نثر واحد ادغام شوند. او یکی از پرخوانده‌ترین نویسندگان ادبیات ترجمه‌شده در جهان است و نقشی کلیدی در معرفی ادبیات معاصر ژاپن به مخاطب جهانی ایفا کرده، بدون آنکه به کلیشه‌های شرق‌شناسانه‌ی رایج درباره‌ی «ژاپنی‌بودن» تن دهد.

سبک و مضامین: نثر او ساده، مکالمه‌ای و آگاهانه غیرتزیینی است — سبکی که خودش می‌گوید تا حدی از ترجمه‌ی ادبیات آمریکایی آموخته. مضامین تکرارشونده‌اش شامل تنهایی و انزوای شهری، حافظه و فقدان، مرز میان واقعیت و رؤیا، جست‌وجوی هویت در جامعه‌ای سریع‌السیر و غیرشخصی، و ارجاعات مکرر به موسیقی جاز و کلاسیک به‌عنوان زبان دومی برای بیان احساساتی است که کلمات از عهده‌شان برنمی‌آیند.

وقتی از طوفانی عبور می‌کنی، دیگر همان آدمی نیستی که وارد طوفان شد؛ هدف طوفان همین است.

اهمیت پایدار موراکامی در این است که نشان داد ادبیات ژاپن معاصر می‌تواند، بدون رهاکردن حساسیت‌های فرهنگی‌اش، کاملاً جهانی باشد — نسل‌هایی از خوانندگان در سراسر دنیا، از آمریکای لاتین تا اروپای شرقی، شخصیت‌های تنها و گم‌شده‌ی او را به‌همان اندازه‌ی خواننده‌ی ژاپنی از آنِ خود می‌دانند. این ترکیب از صمیمیت روزمره و غرابت رؤیاگونه، در دنیای امروز که خودش هم گاه به‌اندازه‌ی رمان‌های او واقعیت‌گریز به‌نظر می‌رسد، این‌قدر طنین‌انداز مانده است.

در اکوسیستم لوگوس‌کمپ

الهام گرفتی؟

جستار و نقد خودت را منتشر کن و بخشی از گراف دانش شو.